تبليغاتX

عشق و شکست
عشق و شکست
سلام به همگی سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 9:58 قبل از ظهر
برای دیدن وبلاگ جدیده من لینک زیر را کپی کنید (چون تا ۶ماه دیگه این وبلاگ اپ نمیشه)

یا روی لینک زیر کلیک کنید

وبلاگ جدید من

www.mcsoft.blogfa.com

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

اغاز به کار مجدد جمعه دوازدهم بهمن 1386 9:40 قبل از ظهر
سلام به همه ی دوستان این وبلاگ دوباره با مطالب جدید اژ میشود

موفق باشید

تا شقایق هست ...................................................................................................................

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

خوب یا بد دوشنبه نوزدهم تیر 1385 1:5 بعد از ظهر
هرگز از انسان توقع عشق پاک را نداشته باش زيرا گل سرخ در مرداب نمي‌رويد!

*********************************************************************
من مي خوام کبوتر دل تو رو اسير کنم اين دل تشنه رو از چشمه عشقت سير کنم بزنم به موج درياي خيال عشق تو باقي عمرم و عاشقونه با تو پيرکنم!

*********************************************************************
وقتی گفتی تا آخر دنيا باهاتم اون موقع بود که فهميدم چرا دنيا 2 روزه!

*********************************************************************

معشوغ آن نيست که هر لحظه کنارت باشد. معشوغ  آن است که همیشه عاشقت باشه...

*********************************************************************

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم...

*********************************************************************

انديشه ها، روياها، آرزوها و اشك ها از ملازمان جدايي ناپذير عشق مي باشد.

*********************************************************************

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفاترين معشوغ به مرور زمان بي وفا شد اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از معشوغ نيست از روزگار است

*********************************************************************

عشق با روح شقايق زيباست...عشق با حسرت عاشق زيباست...عشق با نبض دقايق زيباست...عشق با زهر حقايق زيباست...عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست

*********************************************************************

اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري

*********************************************************************
شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت دنبال خورشيد ميگشت که يهو يک ستاره بهش چشمک زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آرام آورد پايین، ميدونی چرا؟! آخه گلها هيچوقت خيانت نميکنن واسه همينه که گل آفتابگردان هميشه شبها سرش پایينه....

*********************************************************************

عشق يعني زندگي را باختن . چند سالي بي دليل با هر معشوغی ساختن!

*********************************************************************
يه روز دوستي از عشق پرسيد: فرق ما دو تا چيه؟ عشق گفت:تو با يه سلام شروع مي شي ولي من با يه نگاه عشق از دوستي پرسيد: حالا از نظر تو فرق ما دو تا چيه؟ دوستي گفت:من با يه دروغ تموم مي شم و تو با مرگ

*********************************************************************
موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

*********************************************************************

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني

*********************************************************************
اگه تورو خواستن اشتباهه اگه باتوبودن اشتباهه اگه عاشق توبودن اشتباهه اگه واسه تومردن اشتباهه پس توبهترين و قشنگترين اشتباه زندگي من هستي  

********************************************************************* 

زندگي انسان دو قسمت است : قسمت اول در انتظار قسمت دوم و قسمت دوم در حسرت قسمت اول

*********************************************************************

چون دوستت دارم . حتي آفتاب هم که بر پوستت مي گذرد من مي سوزم . پائيز از حوالي حوصله ات که بگذرد من زرد مي شوم ... و تا کفشهاي رفتنت جفت مي شود . من غريب مي مانم . من درست مثل خودم هنوز و هميشه دوستت دارم

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

جدید پنجشنبه یکم تیر 1385 1:42 قبل از ظهر
عشق مثل ایستادن روی سیمان خیس است .هرچه بیشتر بمونی رفتنت سخت تر است.و اگر رفتی جای پاهایت برای همیشه به جا می مونه.

**********************************************************************

زندگی ریاضی است.خوبی ها را جمع بدی ها را منها شادی ها را ضرب و دردها تقسیم کن.از نفرت جذر بگیر و حالا عشق را به توان برسان.

**********************************************************************

عشق صدای فاصله هاست.

 

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

مطالب دوستان و اشنایان یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 4:56 بعد از ظهر
سامان

من هنوز خواب ميبينم که دوره دوره ي وفاست

که اعتبار عشق به جاست دنيا به کام آدماست

من هنوزم خواب ميبينم

من هنوز خواب ميبينم که اين خودش غنيمت

براي ديگرون يه خواب براي من حقيقته

من هنوزم خواب ميبينم

سوته دلان يکي يکي تموم شدن

*************************************************************************************

سالکان.     
***
با که گویم غم دیوانگی خود جز یار ؟
از که جویم ره میخانه بغیر از دلدار ؟
سرعشق است که جز دوست ندانددیگر
می نگنجد غم هجرانِِِ وی اندر گفتار
یــــاعلی
*************************************************************************************

ای عشق ببار بر سرم رحمت خویش
ای عقل مرا رها کن از زحمت خویش

ازعقل بریدم وبهاو پیوستم
شاید کشدم بلطف در خلوت خویش
×××
یــــــاعلی
*************************************************************************************


مهسیما 

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
موفق باشید
یاعلی

*************************************************************************************
۰۰۰۰  (معشوغم)


زندگی سر انسان شدن است
زندگی تسلیم حق شدن است
زندگی بازی دو روزه دنیا نیست
زندگی عاشق حق شدن است
رنگ زندگی منشور دو جهان است
سر زندگی نگاه اسرار حق الله است
نبرد حق و باطل گوی میدان برترینها یش
جدال پاکی و پلیدی ، خوبی و بدیست

*************************************************************************************

حمید       
مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره
تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره
کوچه پر از حسرت دیوانه گـیست
خــانــه تـهـی از نـفـس زنـدگـیست
بـی تـو دلـم نـیمه شـبی سوی دشت
پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت
لـــذ ت بــیـداری یــلـد ا تـــویـی
تــازه تــریـن رکــن تــمـنـا تــویـی
چــشــم تــو آغــاز پـــریــشـانـی ام
هــجــرت تـــو عــلــت ویــرانـی ام

**************************************************************************************
مسعود 

بگذار که در حسرت ديدار بميرم... در حسرت ديدار تو بگذار بميرم... دشوار بود مردن و روي تو نديدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بميرم... بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بميرم... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست... تا از غم عشق تو دگر بار بميرم... تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بميرم

*************************************************************************************

بهش گفتم منو چقدر دوست داري؟ گفت: اندازه جوهر خودکارم. گفتم خيلي نامرديه. آخه جوهر خودکارت که يه روز تموم ميشه. يه لبخندي زد و گفت: خودکارم اصلا جوهر نداره!!
*************************************************************************************

آري آري زندگي زيباست زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست گر بيفروزيش رقص شعلش در هر كران پيداست ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست

*************************************************************************************

نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد، در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد، دل به او بستم. نگاهم کرد، اما بعدها فهميدم که فقط نگاهم ميکرد

*************************************************************************************
مجید 
مجنون و پریشان تو ام دستم گیر
چون دانی که از آن تو ام دستم گیر

هر بی سر و پایی دست گیری دارد
من بی سر و سامان تو ام دستم گیر

 *******************************************************************

مجتبی

چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

*******************************************************************************

سامان

قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...

*************************************************************

مهسیما

دلي بسوخت ،اشكي بريخت
عشقي بسوخت ،جامي بريخت
آسمان نيلگون هوا طوفاني
همه منتظر بهر اتفاقي ناگهاني
پروانه آرزوي پرواز داشت
پر زدن را در هواي يار به سر داشت
كرم بيچاره پيله را هموار نمود
عشقش بهر شمع او را رسوا نمود
شمع او را بهر اين مهماني دعوت نمود
اما حيف پروانه در برش كوچك مي نمود
اي كه حسرت پرواز به دل داشتي
خود نمي خواستي آنچه را بگذاشتي
اي كه بادبان كشتي ات بر آب شد
عشق توچون حبابي بر آب شد

اي كه ساغرت از پيمانه خالي گشته است
تويي كه جامت بشكسته جامي گشته است
اي كه خون دل بنوشانند تو را جام به جام
تا به كي پيمانه ات چون زهرباشد به كام
اي كه روح عشق تو روح مجنون بود
سينه ات از حك مهربان چون بيستون بود
كرم كوچك جان خود را در پيله جا گذاشت
جانش را به جان آفرين در آخر وا گذاشت
قاصدكها گفتند پيغام پروانه را
مهربان،مهربان ،دوست مي دارم تو را
گهي پر ،گهي تهي از عشق گردي
گهي ساكن ،گهي روان از عشق گردي
شقايقها آمدند همه زنبق به دست
كنار جسم بي جان پروانه همه دست به دست
نرگسها همه مرثيه خوان عشقش بودند
نيلوفران شرمنده از گلگوني رخش بودند
عجب بدرقه اي بود پروانه را
عجب شرري بود بال پروانه را
تير بهتان سوي پروانه پرواز داشت

پروانه اما سينه اي بازِ باز داشت
پروانه آموخته بود اما صبوري را پيشتر
زين سبب پذيرا بود تيرها را بيشتر
پروانه به دل اشك و به لب خنده داشت
مهربان را ستايش مي كرد وچيزي ديگر كم نداشت
پروانه سوي پرواز داشت اما پيله تنگ
گويا زمين و زمان با پروانه داشت جنگ
عشق آسماني پروانه را ندا در مي داد
آغوشش اما بسته و پروانه را شوكران در مي داد
اما نمي دانستند پروانه را نايي در بدن نيست
كالبد را تهي كرده است و در بند اين بدن نيست
نمي دانستند پروانه ديگر شوق پروازي ندارد
پروانه ديگر به تن بال پروازي ندارد
شمع اما همچنان مي سوخت بي پروا
قطره ،قطره كوچك مي گشت اما نابجا
شمع را نوري نبود،گرمايي نبود
پروانه هم ديگر به تن جاني نبود
طفلكي پروانه ايستاد و سوخت تا انتها
قلبش مي تپيد و مي گفت مهربانم بيا
گرچه عمر پروانه ،شمع را كم مي نمود
درسهايي از اين عشق پروانه از بر مي نمود
عشق پروانه و شمع ،عشق سوختن است
عشق صبوري و لب از لب دوختن است
عشق پروانه و شمع ،عشق بانوي عشق است
چله نشيني و قطره باران و مرواريد عشق است
عشق پروانه و شمع عشق آسماني است
يك دسته گل انتظار و آخرين مهرباني است
عشق پروانه و شمع را من بعد چه كنم؟

عصمت ستايي و سرودن مهربان را چه كنم؟
عشق پروانه و شمع زين پس جمعه ها دلگير است
بوسه بر غربت ستاره و زخم دلي سنگين است
عشق پروانه و شمع ستايش مهربان است
آنكه تو را مي ستايد ،غريبانه دلگير است
عشق پروانه و شمع راكجا يابند
مهربونم تو رو خدا يه كم بخند
عشق پروانه وشمع شب تنهايي عاشقان است
توي آسمان عشق فقط تويي فرياد اين است
عشق پروانه و شمع ساقي گم گشته و عشقي ناخوانده است
عشق پروانه و شمع سهمي از تو و مرگ پروانه است
سهم پروانه از عاشقي اين بود
سينه ها را از كينه تهي مي بايد نمود

*********************************************************************

روی مل

عشق یعنی دیوانه بودن
عشق یعنی مستانه به فرمان یکی بودن
عشق یعنی در پای وی مردن
عشق یعنی ......

 

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه هفتم خرداد 1385 11:15 قبل از ظهر
 

 

                       نظرات

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

درد دل جمعه پنجم خرداد 1385 12:36 بعد از ظهر

اگه من و تو دوتا برگ باشيم، هنگام خزان من زودتر از تو ميشکنم تا زماني که مي‌افتي در آغوشم بگيرمت!

 

 

 

پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتشي است . گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت : نه در آن سوخته ام...

 

 

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او

 

 

تفاوتهاي خون و اشک

1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه . 2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد. 3.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه. 4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه. 5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه. 6.جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه!  7.از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن و دستاشونو ميزارن رو صورتشون. 8. با خون ميشه به يکي زندگي بخشيد ولي با اشك نه!

 

 

دفتری که بسته شد ديگه بازش نکنيد... قلبی که شکسته شد ديگه نآزش نکنيد...!!

 

 

 

خدايا اگه دوست داشتن گناه ميخوام گناه کار ترين گناه کاران باشم

 

 

عاشقانه، عارفانه، بي‌بهانه، خالصانه، با صداقت، بی نهايت، تا قيامت، دوستت دارم......

 

 

زندگي را دوست دارم نه در قفس /عشق را دوست دارم نه در هوس/ تو را دوست دارم تا آخرين نفس!!

 

 

اینم مطلبی برای نا بینایان            

.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:::.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:::.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:::.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:::.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:::.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:::.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:::.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:::.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:::.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:::.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:::.: :. .:.:.:...::::.. : :.. .:.:.:.:.:

 

 

                                                                              

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 4:1 بعد از ظهر

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارمدوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارمدوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

که نمیتونم توصیف کنم

 

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

عشق يعني ... جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 4:0 بعد از ظهر
 

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                               عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

وصيت عشق جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 10:53 بعد از ظهر
                             وصيت عشق

                                                biya to ham vasiyat namato benevis

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق            

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد                 

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو        

نويسنده : محسن رخشانی

                                                                 نظر فراموش نشه                                          

                                                                        

                 

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

گلچینی از باغ معرفت جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 10:50 بعد از ظهر

                                             گلچینی از باغ معرفت

بزرگترین خیانت ها این است که به دوست خود که تو را راستگو می پندارد دروغ بگویی.

                                                                              <<حضرت محمد (ص)>> 

حسد ورزیدن علامت بارز بی لیاقتی است.

                                            <<لارو شفوکو>>

مردان آفریننده ی کارهای مهمند و زنان به مجود آورنده ی مردان مهم.

                                                                           <<رومن رولان>>

عشق, اصل همه چیز, دلیل همه چیز و خاتمه ی همه چیز است.

                                                                         <<لاکوردر>>

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود.

                                                                             <<اخوان صفا>>

اینم چند تا نکته که تو کنکورمیاد :                              

کسی را که به شما شنا یاد داد, غرق نکن.                      

یا چنان باش که هستی یا چنان باش که می نمایی.                           

پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده است.                      

امید دارویی است که شفا نمی دهد, اما درد را قابل تحمل می کند.                         

بزرگترین ضعف انسان, کوچک شمردن یا دست کم گرفتن خود است.                    

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 12:23 بعد از ظهر
 
چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

باور نكن اما ... ! شنبه نهم اردیبهشت 1385 10:23 بعد از ظهر


باور نكن اما من عاشقم … عاشق چشمهاي تو ، عاشق قلب پاك تو…


باور نكن اما من عاشقم … عاشق خنده هاي تو ، عاشق اشكهاي تو…


من عاشقم ، قلبم را با اراده و اطمينان به تو خواهم داد…


مي خواهم ثابت كنم به همگان كه عشق واقعي به چه معناست…


مي خواهم ثابت كنم عشق مقدستر از آن است كه ما مي شناسيم…


عشق واقعي اينجاست در قلب من… مي خواهم آن را ابراز كنم به تو…!


صداقت ، يكرنگي ، يكدلي همه و همه در قلب من است…


باور نكن اما من مي توانم… مي توانم عاشق واقعي باشم…


باور نكن اما من مي توانم ديوانه تر از مجنون باشم…


باور نكن اما من مي توانم مهتاب تو باشم…


باور نكن اما من مي توانم خورشيد در خشان تو باشم…


باور نكن اما من مي توانم محرم رازهاي تو باشم…


باور نكن اما من مي توانم همدم زندگي توباشم…


باور نكن اما من مي توانم آغاز خوشبختي براي تو باشم…


 

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

سختی جمعه هشتم اردیبهشت 1385 12:46 بعد از ظهر

بسم رب عشق

 میخوام بگم که :

 

چه سخته که عزیزترین کسانت غرورتو بشکنن.

 

چه سخته که چیزایی رو بدونی ولی نتونی ثابت کنی.

 

و چه بدِ این زمونه

 

زمونه ای که دیگه ذره ای عفت و حیا هیچ جا پیدا نمیشه.

 

زمونه ای که نمیتونی حتی به چشمات اعتماد کنی.

 

زمونه ای که توش نمیتونی از بلاهایی که سر دیگران میاد عبرت بگیری.

 

زمونه ای که توش خودتو خر میکنی ، کلی هم ذوق میکنی.

 

زمونه ای که توش با اینکه میدونی خر شدی ، ولی بازم امیدواری.

 

زمونه ای که توش چه آسون فراموش میشی.

 

زمونه ای که توش صداقت یعنی خریت.

 

زمونه ای که توش پاکی یعنی سادگی.

 

زمونه ای که توش اگه با وفا باشی انگار ...

 

زمونه ای که توش باید منتظر اون بلایی باشی که میدونی دیر یا زود سرت میاد.

 

زمونه ای که توش وقتی به بعضی ها نگاه میکنی خندت میگیره در حالی که باید گریه کنی.

 

زمونه ای که توش بهت میگن غیرت رو جمع کن بذار تو جیبت.

 

زمونه ای که توش فکر میکنی عزیزی در حالی که هیچی نیستی.

 

و در آخر زمونه ای که تنها راه خلاص شدن ازش مرگِ.

 خدایا تورو قسم میدم به این روزای مقدس ، خلاصم کن.

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

به او بگوئید که دوستش دارم! جمعه هشتم اردیبهشت 1385 12:33 بعد از ظهر

به او بگوئید که دوستش دارم!

 

هر چه گفتم  و هر چه سوختم و ساختم بیهوده بود...

 

هر چه به او گفتم دوستش دارم انگار یک خواب بود و هر چه

 

با عشق و احساس او سوختم و ساختم پوچ پوچ بود....

 

دیگر نمیدانم چگونه باید از آنکه دوری بگویی که دوستش داری..

 

تو بگو ای قلب عاشق من ، چگونه باید این دوست داشتن را ابراز کنی؟

 

من هستم  و یک قلب سرخ ، که درون قلب سرخ یک دنیا محبت و عشق نهفته

 

 است و ما تو را دوست میداریم ، گرچه تو این دوست داشتنمان را باور نداری ....

 

کاش میدانستی قلبم یک آرزو دارد و تنها آرزویش تویی!


کاش میدانستی قلب مجنونم، یک معشوق دارد و تنها لیلای آن تویی!


کاش میدانستی که قلبم تنها یک احساس دارد و آن احساس پاک، تنها برای تو هست....

 

و ای کاش میدانستی که قلب عاشقم تنها یکی را دوست میدارد و آن تویی!


تویی و آن قلب مهربانت و یک دنیا احساس پاک در وجودت!


منی که مدتها به انتظار تو در جاده تنهایی ها نشسته بودم ، منی که مدتها

 

 بود از خدای خویش آرزوی تو را داشتم ، و منی که لحظه ها

 

 و ثانیه ها به یاد تو و به انتظار تو مینشستم چگونه بگویم که دوستت دارم؟

 

آهای ای دو چشم خیس من ، دو چشمی که

 

 شب و روز برای او اشک ریختید ، و تا سحرگاه به یاد او به آسمان عاشقی ، به مهتاب

 

و ستارگان نگاه می انداختید ، و ای دو چشمی که مرا عاشق او کردید

 

 و مرا در دنیای عاشقی اسیر کردید شما به او بگویید که دوستش دارم...

 

آری به او بگویید که  خیلی دوستش

 

دارم....

 

 

 

 

 

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

باورم نمی شود! جمعه هشتم اردیبهشت 1385 12:29 بعد از ظهر

 باورم نمی شود!

 

 

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....

 

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....

  

کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم.... 

 

کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...

  

دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای

 

بهترینم....

 

باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند

 

 و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل  

 

خنجر در قلبهایمان مینشیند .... 

 

و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی

 

میکردی....

  

باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا

  

در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای

  

 که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....

 

 کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....

 

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من

 

بیایی...

 

و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم 

 

 بدجور برای تو تنگ است ... باورم نمیشود که رفته ای....

 

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

هنوز هم عاشقم جمعه هشتم اردیبهشت 1385 12:24 بعد از ظهر

  هنوز هم عاشقم

 

 

هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم مثل یک کاووس است...

 

هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم یک شکنجه است....

 

عاشق می مانم چون عهد بسته ام با او که با من هم قسم شده است بمانم

 

 و چون ،او که با من هم قسم شده است را خیلی دوست میدارم....

 

با اینکه عشق یک بازی است ، اما من این بازی را دوست دارم ، چون هم بازی ام

 

 تا آخر با من می ماند و مرا دوست میدارد.....

 

با اینکه عشق زودگذر است اما من این گذر لحظه ها را دوست میدارم چونکه میدانم

 

زندگی و عمر زودتر از لحظه های عاشقی به پایان میرسد!


صادق باش ای عاشق جاودانه ام ، لایق باش ، لایق این دل عاشق و پر از درد من باش .....

 

میدانم که تو لایقی و میدانم که صداقت دل تو آنقدرها است

 

که دل پر از دروغ مرا شرمنده آن پاکی خودش کند!


بمان با من گرچه این قلب من ارزش آن قلب آسمانی تو را ندارد!


بمان ، چون من تو را دوست میدارم ، بیشتر از آنچه که تصور میکنی

 

 و بیشتر از آنچه که در قصه ها میخوانی!


ای عزیز این دل خسته و سوخته من ، تو بیشتر از هر عزیزی در این دل برای

 

 من عزیزتری و بیشتر از هر کسی برای این دل مقدس تر و دوست داشتنی تری!


ای عشق من ساده نباش ، به حرفهای آنانکه عشق برایشان پوچ است بی توجه باش

 

 و تو خودت با قلب من سازگار باش .....

 

هنوز هم عاشقم ، عاشق می مانم و خواهم ماند .....

 

میگویند عشق بی معناست ، و عشقی در این زمانه وجود ندارد!

 

ولی من هنوز هم عاشقم......

 

بگذار بگویند دیوانه ام ، وقتی  یک قلب پاک و مهربان را دوست میدارم و آن

 

 قلب نیز مرا دوست میدارد آنگاه وقتی همه با حسرت به من و او نگاه می اندازند

 

 دیوانه میشوند، حالا دیوانه کیست؟ دیوانه آن کسی است که از نگاه

 

 با حسرت ، به یک عشق آتشین مجنون شده است ...

 

 آری من هنوز هم عاشقم

 

 

.

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

زنجير عشق جمعه هشتم اردیبهشت 1385 12:18 بعد از ظهر
 
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي
 برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه
چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

اين شعر هم تقديم به تموم عاشقان پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 10:50 بعد از ظهر

اين شعر هم تقديم به تموم عاشقان:

امشب دلم گرفته زبس غصه خورده است

گويی مرا به ورطه طوفان سپرده است

امشب دوباره‌ آه دلم گريه ميکند

 شايد مرا نگاه تو از ياد برده است

 چشمان من زبس به رهت خيره مانده بود

 اينک کنار پنجره گويی فسرده است

بنگر به دفتر غزل و خاطرات من

احساس ميکنم که دلم بی تو مرده است

چشمان خيس دو شمع وگل وغزل

 اين دل صدای پای تو را هم شمرده است

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

وداع سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 10:56 بعد از ظهر

                 

 می روم خسته وافسرده و زار                       

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما                

دل شوریده ودیوانه ی خویش

می برم  تا که در آن نقطه ی دور   

شست وشویش دهم از رنگ گناه 

شست وشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا تباه

می برم تا ز تو دورش سازم  

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم 

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله میلرزد می رقصد اشک 

آه بگذارکه بگریزم من

از تو  ای چشمه ی جوشان گناه

 شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن نرسید 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل.                        

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل.

 

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

از امتحان دخترها نترسید سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 5:6 بعد از ظهر
ببینید عزیزای من، قبول دارم که بعضی وقت ها شما با دخترهایی مواجه خواهید شد که تا میاید باهاشون شوخی کنید و سر به سرشون بذارید ناراحت میشن. و می دونم که این مساله شما رو خیلی می ترسونه، چرا؟ چون هر چی دختری که باهاش طرف هستید خوشگل تر و ناز تر باشه احتماله این که ناراحت بشه و لوس بازی در بیاره بیشتره. چرا؟ چون اصولا دخترهای خوشگل عادت دارن همه مطابقه میلشون رفتار کنن. عادت دارن که همه از کونشون بخورن و هرچی گفتن بگن چشم. حالا وقتی یک هو بر خلافه انتظارشون می بینن که پسری پیدا شده که نه تنها از کونشون نمی خوره بلکه مسخره هم می کندشون، زود ناراحت می شن ولی نکته مهم اینجاست که اونها واقعا ناراحت نمی شن بلکه ادای ناراحت شدن در میارن.

بذارین واضحتر توضیح بدم براتون. یه دختر از یک مرد چی می خواد؟ مردونگی! فکر می کنید در نظر یک دختر مردونگی چیه؟ خودم بگم که مطمئنا داستان مردونگی فیلمفارسی و آب توبه و ... نیست. پس چیه؟ توانایی مرد در کنترله خودش، احساساتش، محیطه اطرافش ، روابطش و حتی خود دختره. دختر از این که بدونه با مردی طرفه که می تونه با خیاله راحت خودشو به دست اون بسپوره و اون از پسه همه چیز بر میاد لذت می بره. حالا وقتی یکی پیدا میشه و با اون یه چند تا شوخی می کنه که تا حالا کسی جراتش رو نکرده یا حتی مسخرش می کنه اول ممکنه بیاد و ادای ناراحت شدن رو در بیاره و بگه اصلا از این کارت خوشم نیومد. این چیه؟ یک امتحانه بزرگ برای مرده. دختر با این کارش می خواد ببینه طرف واقعا تا چه حدی مرده و توانا در کنترل امور. اگر زود جا زدید و به گه خوردن افتادید در حقیقت بازی رو باختید و ثابت کردید که رفتارتون واقعا اونی نیست که نشون دادید. ولی اگر سر جاتون ایستادید و مثلا اگر گفت از این کارت خوشم نیومد و شما گفتید : بهتره یا بهش عادت کنی یا با هم خداحافظی کنیم، علاقه ی دختر به شما بیشتر هم خواهد شد. می دونم که منطقی به نظر نمی رسه ولی همون طور که قبلا هم گفتم در روابط با دختر ها دنباله برخورده منطقی نباشید.

این وسط ممکنه با کسی هم مواجه بشید که واقعا نازکدل باشه و برنجه ولی باید این پی رو به تنه خودتون بمالید برای این که اکثر دخترهایی که این ادا ها رو در میارن فقط دارن شما رو امتحان می کنن. ولی حواستون باشه اگر دیدید که دختره شروع به سلیته بازی و بی ادبی کرد ، اون دیگه امتحان نیست. فقط بگید نمی دونستم که شوخی سرت نمیشه و بلافاصله بدون معذرت خواهی و بچه ننه بازی ترکش کنه. یادتون باشه که تاکید من همیشه بر این بوده که در عین این که این روش ها رو به کار می گیرید شما هم یک جنتلمن باشید و با اون ها قشنگ رفتار کنید. همین قدر که ترکش کنید کافیه و خیلی احتمالش زیاده که بعدش خودش بیاد دنبالتون و از رفتاره بچه گونش عذر خواهی کنه


بگذارین یه داستانی براتون راجع به خودم تعریف کنم که دلتون برام بسوزه و یاد بگیرین که شما اشتباهه منو تکرار نکنید

من همیشه اصولا روحیم طوری بوده که مجیز دخترها رو نه تنها نمی گم بلکه همه چی رو من هستم که تعیین می کنم. سال ها پیش وقتی که هنوز این چیزهایی رو که برای شما می نویسم خودم بلد نبودم با یک دختره بسیار زیبا دوست شدم. اولش همه چی به خوبی پیش می رفت و خیلی راحت رابطه پیش رفت می کرد. یادمه بهم می گفت می دونی چرا انقدر دوست دارم؟ برای این که مثله بقیه ی پسرها نیستی که هر چی من میگم گوش کنی و کاره خودتو می کنی همیشه.
ولی اشکاله کار از اونجایی شروع شد که دختره بعد از یک مدت تصمیم گرفت ببینه که من چفدر مثله بقیه ی پسرها نیستم و شروع کرد به امتحان کردنه من. من هم که از این موضوع بی خبر بودم چون کم کم بهش علاقه مند شده بودم واقعا نمی خواستم ناراحت ببینمش و کم کم از مواضع خودم بی اون که خودم بدونم کوتاه میومدم. تا این که یک روز که گفتم بریم فلان جا و اون گفت نه و من بی توجه به حرفش رفتم، چنان الم شنگه ای راه انداخت که من به خودم اومدم که ای دل غافل من همونیم که فرقم با بقیه این بود که کاره خودم رو می کردم. ببین به چه آدم دختر ذلیلی تبدیل شدم که چیزه به این سادگی باید برام مشکل ایجاد کنه و همونجا گفتم این رابطه دیگه فاصد شده و تمومش کردم.

یادتون باشه به زبونه بی زبونی همیشه باید به دوست دخترتون بفهمونید که اگر بخواد پاشو از گلیمش بیرونتر بذاره شما هیچ مشکلی با گفتن تو رو به خیر و ما رو به سلامت ندارید.


چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

چند واقیعیت سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 5:3 بعد از ظهر
يه وقتهايي پيش مياد آدم دلش ميخواد كه بگه خدا پدر مادر اين مخترع لوازم آرايش رو بيامرزه چون مارو از دست دختراي بي‌ريخت اجتماع راحت كرد!

ولي بر عكس يه وقتهايي آدم تو دلش! از ته دل به خود مخترع و فك و فاميلش فحش ميده!

تا 2-3 سال پيش يه لوازمي بود براي ايجاد تغييرات جزئي و موقت در صورت!

ولي گذشت اون روزگار! برا چي روزگار؟! چون بابا اين 2-3 سال براي ما (پسراي خوش‌تيپ اين مرز و بوم) يه عمر گذشت!

من به كدوم سازماني بگم كه در ايران داره يه فاجعه انساني صورت ميگيره!

آي دخترا... بابا آنقدر از اين لوازم آرايش آتاشغال به صورتاتون نزنيد!

اگه خيلي به خودت مطمئني بدون گريم بيا بيرون! حالا چون توئي آرايش كن اشكال نداره... نه اينكه گريم كني و خودتو نقاشي كني و اصطلاحاْ خودتو تو كرم پودر و روژ لب و ريمل و روژگونه و... خفه كني!

آگه فكر ميكني زشتي، حتماْ خدا يه چيزي ميدونسته كه تو رو زشت آفريده !

اگه ميگي زشت نيستي، پس حتماْ براي اينكه جلب توجه كني و لب و لوچه پسراي مردم رو آب بندازي آرايش ميكني! كه كار بسيار خوبي است! نه منظورم اينه كه نكن بده!

همين كارا باعث شده كه الان درصد كثيري (نزديك به 100 درصد از دختراي اين مرز و بوم و متعلق به جبهه دختران دم بخت در وضعيت ترشيدن قرار بگيرن!

هي با قيافه‌هاي تقلبي مياين جلو پسرها، ولي يادتون رفته كه تو قرن ۲۱‌ام هستيم و پسرا به راحتي گول نميخورن! ياد گرفتن و ميدونن كه قيافه شما تقلبيه (با تو دختر گل نيستم!)

بعد تازه همتون از بي شوهري ميناليد و به راههاي مختلف متوسل ميشين تا يه پسر بدبخت بيچاره و فلك زده رو اغفال كنيد...

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

30 واقيعيت پنهان در مورد مردها! سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 4:59 بعد از ظهر
چرا مردها داراي وجدان پاکي هستند؟
 به اين دليل که هيچ گاه از آن استفاده نمي کنند
 
 2- چرا مردها هميشه خوشحالند؟

 چون آدم هاي بي خيال فقط مي خندند
 
 3- چرا روانکاوي مردها خيلي سريع تر نسبت به خانم ها انجام مي پذيرد؟
 
زيرا هنگاميکه زمان بازگشت به دوران کودکي فرا مي رسد، مردها همان جا قرار دارند
 
 4- اگر يک مرد و يک زن با هم از يک ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند کداميک زودتر به زمين ميرسد؟
 خانم، چرا که آقا راه را گم مي کند
 
 5- شباهت آقايون با آگهي هاي بازرگاني چيست؟
 شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيز براي زماني بيش از 60 ثانيه دوام نمي آورد
 
 6- ورزش کنار درياي آقايون چيست؟
 
هر موقع خانمي را در بيکيني مي بينند شکم هايشان را تو مي دهند
 
 7- به يک مرد با نصف مغز چه مي گويند؟
 با استعداد
 
 8- فرق بين نرخ اوراق بهادار با مردها در چيست؟
 نرخ اوراق بهادار رشد مي کند
 
 9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
 من مي تونم کارمو بهتر از اين انجام بدم
 
 10- 2 دليلي که مردها به مسائل کاري خود فکر نمي کنند
 1- فکري ندارند 2- کاري ندارند
 
 11- در آمريکا به يک مرد باهوش و با استعداد چه مي گويند؟

 توريست
 
 12- اگر آقايون هم باردار مي شدند آنوقت
 خدمات پزشکي در مغازه هاي خواروبار فروشي هم ارائه مي شد
 
 13- آيا شنيده ايد که مردي مدال طلاي المپيک را از آن خود ساخت؟
 
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد
 
 14- يک وضعيت غير قابل كنترل چيست؟
 144 مرد در يک اتاق
 
 15- براي درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نياز است؟
 3 تا، يک نفر ماهيتابه را بر روي گاز نگه ميدارد و دو نفر ديگر گاز را تکان ميدهند تا گرما به تمام سطح ماهيتابه برسد
 
 16- آقايون لباس هايشان را چگونه دسته بندي مي کنند؟
 "کثيف" و " کثيف اما قابل پوشيدن"
 
 17- تنها يک مرد مي تواند يک ماشين ارزان قيمت 2 ميليون توماني بخرد و
 
يک سيستم صوتي 4 ميليون توماني بر روي آن نصب کند
 
 18- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه مي گذرد؟
 
ملافه را روي سرشان مي کشند و مي گويند "تو خيلي نازي عزيزم"
 
 19- يک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر مي کند، يک مرد 35 ساله به چيزي فکر مي کند؟
 
به قرار گذاشتن با بچه ها
 
 20- شما به مردي که همه چيز دارد چه ميدهيد؟
 زني که به او نشان دهد چگونه مي تواند از آنها استفاده کند
 
 21- چرا عنکبوت هاي سياه پس از جفت گيري، جفت خود را مي کشند؟
 به اين خاطر که مي خواهند قبل از شروع خرخر جلوي آنرا بگيرند
 
 22- چرا مردان تنها در نيمي از زندگي خود با بحران مواجه هستند؟
 زيرا آنها در تمام طول زندگي خود در دوران نوجواني به سر مي برند
 
 
23- آينده نگري يک مرد چگونه مشخص مي شود؟
 
به جاي يک بطري 2 بطري مشروب بخرد
 
 
24- رفتن به بار مجردها چه فرقي با رفتن به سيرک دارد؟
 
در سيرک كسي صحبت نمي کند
 
 25- چرا مردها به دنبال خانمهايي هستند که هيچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
 به همان دليلي که آدمها ماشيني را دنبال مي کنند که هيچ گاه نمي توانند در آن رانندگي کنند
 
 26- شما با مرد مجردي که تصور مي کند بهترين هديه خدا نصيب او شده چه مي کنيد؟
 
او را مبادله مي کنيم
 
 27- چرا آقايون مجرد جذب خانم هاي با هوش مي شوند؟
 
دو چيز مخالف نسبت به هم کشش دارند
 
 28- شباهت آقايون با ماشين چمن زني در چيست؟
 هر دو خيلي سخت به کار مي افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد مي کنند و حتي نيمي از وقت را هم نمي توانند به درستي کار کنند
 
 29- فرق يک شوهر جديد با يک هاپوي جديد در چيست؟
 
بعد از يک سال هاپو هنوز هم از ديدن شما به هيجان مي آيد
 
 30- نازکترين کتاب دنيا چه نام دارد؟
 
چيزهايي که مردان در مورد زنان مي دانند 
 
چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

چند ضرب المثل سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 4:57 بعد از ظهر
انگليسي:

زن شري است مورد نياز.

زن فقط يک چيز را پنهان نگاه مي‌دارد آنهم چيزي است که نمي‌داند.

 

هلندي:

وقتي زن خوب در خانه باشد، خوشي از در و ديوار مي ريزد.

 

استوني:

از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فقير زن بگير.


فرانسوي:

آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است.

انتخاب زن و هندوانه مشکل است.

بدون زن، مرد موجودي خشن و نخراشيده بود.

 

آلماني:

کاري را که شيطان از عهده بر نيايد زن انجام مي‌دهد.

وقتي زني مي‌ميرد يک فقته از دنيا کم مي‌شود.

کسي که زن ثروتمند بگيرد آزادي خود را فروخته است.

آنکه را خدا زن داد، صبر همه داده.

گريه زن، دزدانه خنديدن است.

 

يوناني:

شرهاي سه‌گانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن.

براي مردم مهم نيست که زن بگيرد يا نگيرد، زيرا در هر دو صورت پشيمان خواهد شد.

 

گرجي‌ها:

اسلحه زن اشک اوست.

 

ايتاليايي:

اگر زن گناه کرد، شوهرش معصوم نيست.

زناشويي را ستايش کن اما زن نگير.

زن و گاو را از شهر خودت انتخاب کن.

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

خواستگاری!!! سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 4:55 بعد از ظهر
بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه.

گفت و گو با مشاور
-آقاي مشاور، سلام
مشكل من اين است كه همسرم«اميد» هر وقت كه به خانه مي آيد، با برادرم مدت زيادي فوتبال بازي مي كند و حوصله ي مرا سر مي برد.شما بگوييد كه من با اين شوهر و برادر فوتباليست چه كنم؟
مشكل شما تنها يك چاره دارد، مي توانيد هر بار كه شوهرتان گل زد، به شدت او را تشويق كنيد، به اين ترتيب بين شوهر و برادرتان اختلاف مي افتد و مي زنند همديگر را لت و پاره مي كنند و شما هم مي توانيد مثل فدراسيون فوتبال، آن ها را براي دو سال از شركت در بازي محروم كنيد! و به اين ترتيب دو سال تمام با خيال راحت و به دور از سر و صدا زندگي كنيد!

كامپيوتر زن است يا مرد؟
استاد زبان درباره اسم هاي فرانسوي توضيح مي داد كه برخي مذكرند و برخي مونث، دانشجويي بي مقدمه پرسيد: استاد رايانه مونث است يا مذكر؟
او كه پاسخ روشني براي اين پرسش نداشت، فكري به ذهنش جرقه زد، دانشجويان كلاس را، به دو گروه دختر و پسر تقسيم كرد تا هر گروه فكرهايشان را روي هم بريزند و براي اين پرسش جوابي پيدا كنند.آن هم جوابي مستدل و منطقي.
جالب است دخترها و پسرها به نتيجه اي مغاير با يكديگر دست يافتند، دخترها اعلام كردند رايانه مذكر است و پسرها درست بر خلاف آن ها، جنس رايانه را مؤنث معرفي نمودند.
اما دلايل دخترها:رايانه ها مذكرند، به اين دليل كه وقتي به آن ها عادت مي كنيم گمان مي كنيم بدون آن ها كاري از پيش نمي بريم، قرار است مشكلات را حل كنند، اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند، با آن كه داده هاي فراواني دارند اما خيلي نمي توان روي آن ها حساب باز كرد.
و سرانجام همين كه پايبند يكي از آن ها شديد، متوجه مي شويد كه اگر صبر كرده بوديد، مورد بهتري نصيبتان مي شد!
دلايل پسرها:رايانه ها مونث اند، به اين دليل كه به غير از خالق آن ها كسي از منطق دروني آن ها سر در نمي آورد.
احدي از زبان ارتباط ميان آن ها چيزي نمي فهمد.
كوچك ترين اشتباهات را در حافظه ي درازمدت خود ذخيره مي كنند تا بعداً تلافي كنند و سرانجام همين كه پايبند يكي از آن ها شديد بايد تمام پولتان را صرف لوازم جانبي آن كنيد.
چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

قطار عشق: سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 4:28 بعد از ظهر
مكان وقوع حادثه : قطاري در هندوستان)
وضعيت : بلا نسبت اتوبوس‌هاي شركت واحد خودمان جمعيت منراكم شده، دارد از پنجره‌هايش بيرون مي‌ريزد .
... دي ري ري ريم ...
يك زوم با سرعت هر چه تمامتر روي يك دختر چشم درشت با مژه‌هاي سيخكي كه از قضا حتماً دختر خيلي خوبي و خانم و پاكي است . ساري قرمز و سرخابي هم به تن دارد . در يك دستش يك عالمه كتاب و جزوه دارد ، دست ديگرش را به گوشه شالش گرفته است . بالاخره فيلم‌بردار رضايت مي‌دهد و دست از تير مژگان دختر برمي‌دارد ؛ يك صحنه باز مي‌گيرد . و اينجاست كه مي‌بينيم دخترخانم بر اثر ازدحام جمعيت برادران و خواهران هل داده مي‌شود و بنده خدا كلي در مرارت و رنج واقع شده است . [ فرض كنيد قطارش كوپه كوپه نيست]
بعد از آنكه به اندازه لازم دلمان براي دختره سوخت ، با يك آهنگ دي ري ري ريم ديگر گل پسري را مي‌بينيم كه كنار پاي دختره روي صندلي جاگير شده است .
[ در اينجا صداي تخمه شكستن اصحاب فيلم هندي بين بلندتر مي‌شود!! ]
پسره چند مرتبه ابروانش را جمع مي‌كند . باز مي‌كند . لبخند مي‌زند . غمزه مي‌آيد و به دختر نگاه مي‌كند. دختره هم از آنجايي كه گفتيم خيلي خانم و پاك است ، سعي مي‌كند كه خيابان را نگاه كند . اما بعد كه مي‌بيند از فرط ساكتي گلويش تار عنكبوت بسته و دستش هم از سنگيني كتابها قلم شده ، رو به پسر كرده و مي‌گويد : «مي‌تونيد تا مقصد كتاب‌هام رو نگه داريد ؟!» پسر در دلش مي‌گويد : «اي جوونم ... شما بگو گوشه ساري‌ا‌م رو بگير ، چرا كه نه عزيز دل برادر »
و كراواتش را جابجا مي‌كند و با صداي بلند مي‌گويد : «بعلي . خواهش مي‌كنم . استدعا دارم . اصلاً تشريف آورده ، قدم رنجه كنيد و بر سر صندلي منت گذاشته ، در اين مكان جلوس بفرماييد .»
[ در اينجا دو نكته قابل ذكر است . اول اينكه ؛ به خيلي با كلاس بودن پسره پي برده و بعد هم اينكه نگارنده به طور كاملا كاملا غير مستقيمي پسرها را تربيت كرده و اصول جوانمردي را يادآوري‌شان مي‌شود. ]  دختره هنگام پياده شدن ، كتاب‌هايش را از پسره پس مي‌گيرد و بسيار جالب‌ انگيزناك است كه هيچ شماره تلفني را لاي كتابهايش پيدا نمي‌كند !
قصه ما به سر رسيد ، قطاره به خونشون رسيد .

نكاتي چند در پرانتز :
البته شايد نگارنده اين فيلم را از سيماي تهذيب شده خودمان ديده باشد و گرنه راويان شكرشكن شيرين سخن جور ديگري روايت مي‌كنند كه :
بعد از تقاضاي دختر ، پسره كتابها را به بغل مي‌گيرد و چند لحظه بعد چشمان دق زده راننده قطار نشان داده مي‌شود .
در ادامه يك صحنه خارجي را مي‌بينيم كه : يك دختر هندي براي خودكشي روي ريل دراز كشيده و از آن طرف حركت اسولموشن عشاق سينه چاك وي كه به سمت ريل در حال دويدن هستند . پس راننده قطار پايش را مي‌گذارد روي ترمز يا ترمز دستي را مي‌كشد و يا شايد مي‌گويد زغالها را خاموش كنند يا تيك آف مي‌كند و همين امر باعث خارج شدن قطار از ريل مي‌شود .
دوباره صحنه داخلي قطار ؛
ناگهان دختره را كنار جزوه‌هايش مي‌بينيم . حالا يادتان هست جزوه‌ها كجا بود ؟!! و بقيه هم خوني مالي به زحمت از قطار پياده مي‌شوند . در همين گير و دار پسره مي‌گويد : «اووه ... خانم محترم مشكلي پيش آمده ؟! » و موبايلش را محض افه گذاشتن هم كه شده در مي‌آورد و مي‌گويد : «شماره منزل رو بگيد . تماس بگيرم و بگم كه امشب دير مي‌ريد خونه . يعني چيزه ... مي‌خواهيد بريد بيمارستان . »
در سكانس آخر هم صحنه‌اي را مشاهده مي‌كنيد كه پسره و دختره كنار ريل‌هاي قطار ، به سمت غروب آفتاب و پشت به دوربين در حركتند و ما مي‌فهميم كه به سمت بيمارستان مي‌روند

 

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

راههاي محبوب واقع شدن و عاشق كردن ديگران: روش عاشق كردن سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 3:55 بعد از ظهر

زياد معاشرت كنيد... سپس غير قابل دسترس گرديد

هـر چه بيشتر با شخصي ارتباط داشته باشيد آن شخص بيشتر شما را دوست خواهد داشت. اين را ديويد ليدمن متخصص رفتار انسانها بيان مي كند. در واقع حق با اوسـت.

چندين مطالعه ديگر نشان داده كـه در مـعـرض قـرار گـرفـتن مكرر با هر محرك خاص ما را نسبت به آن محرك علاقه مند تر مي گرداند. (تنها زماني اين نظريه صدق نمي كنـد كـه واكنش اوليه ما به آن محرك منفي باشد). بنابراين در ابتداي آشنايي از آنكه كناره گيـر، گريزان و غير قابل دسترس باشيد، پرهيز كنيد. در عوض به دنبـال بهانه هاي فراوان براي آنكه وقت خود را با وي بگذرانيد باشيد.

اكنون حواستان را كاملا جمع كنيد چون اين مرحله زيركانه بوده و احتياج به مهارت دارد. درست زماني كه مطمئن شديد كه او را مجذوب خود كرده و محبوب گشته ايد به تدريج معاشرت خود را كاهش داده و كمتر در دسترس قرار گيريد و اين كـار را تـا زماني كـه وي ديگر شما را ديگر ملاقات نكرده و نبينـد ادامه دهيد.

شـما هم اكنون "قانون كمـيابي" را بطور مؤثر بكار گمارديد. همه ما واقف هستيم كه: مردم خـواهـان چيزهايي هستـند كه نميتوانند داشته باشند. و هميشه در دسترس بودن شـما سبب كاهـش ارزش و شـان شما مي گردد. براي مثال هـرگـاه پـايتان را از در خانه بيرون بگذاريد و با توده عظيمي از الماس بروي زمين روبرو گرديد، كم كم برايتان عادي شده و ديگر آنها را بچشم سنگهاي گرانبها و ارزشمند نخواهيد نگريست.

اين قانون كميابي است كه سبب ميشـود بـيشتر طالب آنها گرديد. با آنان باشيد و سپس كمياب گرديد و مشاهده خواهيد كرد محبوب تر مي شويد.

ما مرتبا در مورد مسايلي چون شور و اشتياق، جـاذبـه جـنـسـي و عـشـق صحبت به ميان مياوريم اما به "شباهت ها" اشاره اي نميكنيم . بـايـد آگـاه باشيم افراد با خصوصيات متضاد در بلـنـد مـدت جـذب يـكديـگر نـمي شوند. ما همواره در جستجوي شباهتها ميان خود و شريك زندگيمان مي بـاشيم.

اغـلب ما بـا گـشـتـن و مـعـاشرت با دوستاني كه مورد علاقه امان نمي باشند ترس داريـم پس چـرا با مـعشـوق خود چنين كنيم؟ علاقمند بودن و دوست داشتن كسي بسيار مهم تر از آن است كه ما عاشق آن فرد باشيم. تنـها شباهت هاي اخلاقي و شخصيتي ما نيست كه حائز اهميت ميباشد. هرگاه شما با فردي كـه از لـحاظ ظاهـر شبـيـه شـما باشد آشنا گرديد، احتمال آنكه وي شيفته و دلباخته شما گردد 4 برابر بيشتر ميباشد.



به او نگاه كنيد...

زيـك روبيـن روانـشـنـاس دانشگاه هاروارد مطالعه اي را صورت داد تا دريابد آيا قادر است عشق را بطور علمي توسط ضبط مدت زماني كه دو عاشق بيكديگر چشم دوختـه انـد، مورد اندازه گيري قرار دهد. وي دريافت كه دو فردي كه عميقا عاشق يكديگر مي بـاشند 75 درصد از زماني را كه گفتگو مي كنند، به همديگر نگاه مي كنند.

و هـنـگـامي كه فرد ناخوانده اي به ميان صحبتشان وارد ميگردد آهسته تر روي از يكديگر برمي گـردانـنـد. در گـفـتـگوهـاي معمولي افراد 30 تا 60 درصد از وقت را به نگاه كردن به يـكديـگر اخـتـصـاص مي دهند. اهميت مقياس روبين واضح ميباشد: احتمال آنكه بگوييم دو فرد تا چه ميزان عاشـق و دلبـاخته يـكديـگر هستند را مي تـوان بـا انـدازه گيـري مـدت زمـانـي كـه آن دو عاشقانه به يكديگر زل مي زنند تخمين زد.

برخـي روانـكاوان از آن در حين مشاوره براي آنكه دريابند تا چه اندازه زوجين به يكديگر علاقه و عشق دارند سود مي برند.

هـمچنين اين موضوع اطلاعات سودمند زيادي را بـراي آنـكه بـخواهيد شخصي دلباخته شما گردد در اختيارتان قرار ميدهد. اينگونه كه: هرگاه به شخصي كه دوسـتـش مي داريد در حين گفتگو 75 درصد از زمان به وي نگاه كنيد. با اين كار مغز آن فرد را فريب ميـدهيد. مـغز آن شخص آخرين باري كه فردي تا اين اندازه به او نـگـاه كـرده را بـخاطر آورده و تـحلـيـلش از اين نگاه طولاني، وجود عشق و علاقه خواهد بود. در نتيجه اين طـور مـي انـديـشد كه عاشق شما است و مغزش شروع به ترشح فنيل اتيلامين (PEA) مي كند.

ايـن مـاده از خانواده آمفي تامين ها ميباشند كه توسط سيستم عصبي ترشح ميگردد.هنگامي كه ما عاشق ميشويم PEA همان عاملي است كه سبب تعريق كف دستان، احساس دل آشوبي، و افزايش ضربان قلب ميشود.هر چه شخصي كه شما خواهانش ميباشد PEA بيشتري بدرون جريان خونش جاري گردد احتمال آنكه او دلـبـاخـتـه شـمـا گـردد افـزايـش ميـيابد.

زماني كه شما نمي توانيد صادقانه فردي فرد بي رغبـتـي را وابسته خود كنيد، بكارگيري اين تكنيك توليد PEA را كاملا ميسر خواهد نمود. امتحان كنيد.مطمئن هستم از نتيجه كار خود شگفت زده خواهيد شد. زمـانـي كـه بـا شخصي هستيد به وي حس عاشق بودن را القا كنيد و اينكه او سـرانـجـام بـاورش شـود كه عاشق شما است، زياد بطول نخواهد انجاميد.

روي برنگردانيد...



ديـگر يـافته هاي تعيين كننده در تحقيقات روبين: اگر فردي بـه زن و شوهري كه در حـال گفتگو هستند، ملحق گردد، مدت زمان زيادي طول مي كـشـد تـا نگاه آن زوج از يكديگر منحرف شده و به نفر سوم برگردانده شود. باز هرگاه اين عمل را با شـخصـي كـه هنوز دلباخته شما نگشته بكار بنديد، به او طوري القا ميكنيد كـه گويي دلبـاخته شماست و باعث سرازير گشتن مقدار بـيـشـتـري PEA داخـل جريان خونش مي شـويد. لئيل لونـز، مـتخصص روابط انسانها، اين تكنيك را "چشمان آب نباتي" نـام نـهـاده.

چشمانتان را به چشمان فردي كه دوستش مي داريد قفل نموده و ثابت در همان حالت نگه داريد. حتي زماني كه او صحبتـش پـايـان يـافـت و يا آنكه شخص ديـگـري به شما مـلـحـق شد، روي برنگردانيد.

وقتي سرانجام خـواسـتـيـد چشمانتان را از چشمانش برگردانيد (پس از 4-3 ثانيه) آن كار را با بي ميلي و آهستگي انجام دهيد دقيقا مانند آنكه توسط يك آب نبات به يكديگر چسبيده ايد.

شايد اين تكنيك زياد سودمند به نظر نرسد ولي باور كنيد هرگاه بطور صحيح صورت گيرد از تعجب نفس شما را بند خواهد آورد.

اگرآنقدر كمرو و خجالتي مي باشيد كه قادر نيستيد مستقيما به چشمها خيره شـويـد از تكنيك آب نـبـات صـرف نظر كرده و از اين روش استفاده نماييد.بفردي كه وارد گفتگوي شما شده روي برگردانده اما به محض آنكه سخنان آن فرد پايان يافت، بـه سرعت چشمانتان را به سمت شخص مورد علاقه خود بازگردانيد. اين يك حركت بررسي كنـنده است. شما ميـخواهيد واكنش وي را از آنچه گوينده بيان داشته مورد بررسي قرار داده و بـه وي تفهيم كنيد كه بيش از آن فرد به او علاقه مند هستيد.

از علم مردمك سنجي كمك بگيريد...



ما هـمگي با حالت چشمها پيش از خواب آشنا هستيم وقتي بـه آنها مينگريم نگاهـي خمارآلود است. شما تنها به يك چيز براي ايجاد حالت چشمان پيش از خواب نياز داريد: مردمك هاي بزرگ و متسع.

بر طبق علم مردمك سنجي اين عاملي اسـت كـه هـمه ما به آن پاسخ مي دهيـم. شـما قادر نيستيد مردمك چشم خود را آگاهانه كنترل كنيد (به همين خاطر است كه مي گويند چشمها هيچگاه دروغ نميگويند). اما شما ميتوانـيـد با ايجاد شرايط مناسب حالت مردمك منبسط را پديد آورده و به نتيجه دلخواه بـرسيد. ابتدا نور را كاهش دهيد. هـرگاه ميـزان روشـنـايـي و نـور مـحيـط كاهـش يابد مردمك چشمها متسع ميگردند.

به همين خاطر است كه استفاده از نور شمع و يا كليدهاي كاهنده نور چراغها در رستورانهاي رمانتيك ضروري ميباشد. تنها با ملايم كردن و كاهش نور نيست كه چهره ما جذاب تر بنظر ميرسند، مردمكهاي منبسط نيز سودمند هستند.

دانشمندان 2 تصوير از يك زن را به مردان نشان دادند. هر دو تصوير يكسان و مشابه بود يكي از دو تصوير طوري دستكاري شده بود كه مـردمك چشـمـها بـزرگـتـر بـنـظر بـرسنـد. زماني كه تصوير دستكاري شده را نشان مردان دادند، آنهـا زن را در تـصـويـر دسـتـكاري شده، 2 برابر جذابتر از تصوير واقـعـيـش تـشـخيـص دادنـد. بـروي چهره مردان نيز آزمايش مـشـابـهـي صـورت گـرفـت و بـه زنـان نـشـان داده شـد و نـتايج مشابهي حاصل گشت.

همچنين هنگامي كه ما به چيزي علاقه داريم و دوستش مي داريم مي نگريم، مـردمك چشمانمان باز بزرگتر و متسع مي شوند. اين را نيز مي تـوان تـوسـط تـصـاويـر به اثبات رساند. اين بار پژوهشگران تصوير يك زن زيبا را ميـان تـعداد زيـادي از تـصـاوير معمولي و پيش پا افتاده قرار دادند سپس تغيير اندازه مـردمـك چـشمهاي مردان حين مشاهده آن تصاوير را مورد بررسي قرار دادند. بدون اسـتـثـنـا مـردمـك چـشـمهـاي مردان بروي تصوير مورد نظر منبسط مي گشت.

اين يعني كه هرگـاه شـمـا شـديدا مجذوب شخصي شده باشيد بايد تا حالا مردمك چشمانتان مانند حفره هاي سياه متسع و بزرگ شده باشد!

 

چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

و عشق ممنوع فعلاً ->جوک یکشنبه نهم اردیبهشت 1380 3:18 بعد از ظهر
۱- به يك تركه ميگن: 2*2 چند مي‌شه؟ ميگه: 5 تا! مي‌گن: برو بابا، 4 تا ميشه! ميگه: آخه من از يه راه ديگه رفتم!
۲- تركه فيلم جيمز باند ميبينه خيلي خوشش مياد. يكي ازش ميپرسه اسمت چيه ميگه: فَر...گضن فر!
۳- تركه و تهرونيه دعواشون ميشه، ميبرنشون كلانتري. افسرنگهبان از تهرونيه ميپرسه: اسمت چيه؟ يارو با بيخيالي ميگه: فِري... افسره حسابي چپ و راستش ميكنه، ميگه: بي پدر فكر كردي اينجا خونه خالست خودموني شدي؟ گفتم اسمت چيه؟ تهرونيه كه حساب دستش اومده بوده ميگه: فريدون قربان! افسره برمي‌گرده به تركه ميگه اسم توچيه؟! تركه اسمش قلي بوده، يكم فكر ميكنه بعد با ترس جواب ميده: قوليدون!
۴- تو جزيره آدم‌خورا يك بابايي ميره ساندويچ فروشي، يك ساندويچ مغز سفارش ميده. ساندويچيه ميگه: ميشه 2 تومن. مرده عصباني ميشه ميگه: يعني چي؟ مگه سَرِ گردنست؟! هفته پيش يك تومن بود! ساندويچيه ميگه: آخه اين مغز تهرونيه، بابا ‌بالاخره يك كلاس خاص خودشو داره. مردك هم ساندويچش رو ميخوره و چيزي نمي‌گه. هفته ديگه مياد دوباره يك ساندويچ مغز سفارش ميده، اين دفعه ساندويچيه ميگه:‌شد 10 تومن! يارو خيلي شاكي ميشه، ميگه‌: بابا چه خبرته؟! ساندويچيه ميگه: آخه عزيز من،‌اين دفعه مغز رشتيه، كلي فسفر داره به جان تو! باز طرف چيزي نمي‌گه و پول و ميده و ساندويچش رو مي‌خوره. هفته بعد دوباره مياد و يك ساندويچ مغز سفارش ميده، اين دفعه ساندويچيه ميگه: ميشه 100 تومن! يارو ديگه پاك شاكي ميشه و ساندويچ رو مي‌كوبه رو ميز داد ميزنه: اين چه مسخره بازيه دراوردي؟! ساندوچيه ميگه:‌آخه عزيز من،‌اين يكي مغز تركه،‌ بايد 100 تا كله بشكنيم تا ازش يك ساندويچ دربياد!!
۵- تركه زمين ميخوره، براي اينكه سه نشه تا خونه سينه خيز ميره!
۶- يه بار تو آبادان مسابقه تقليد صداي داريوش برگزار ميشه، داريوش مياد چهارم ميشه!
۷- تركه پسرش رفته بوده زير ماشين، با سنگ ميزنه درش بياره!
۸- تركه ميخواسته زيردريايي آمريكاييا تو خليج فارس رو غرق كنه، در ميزنه فرار ميكنه!
۹- تركه ميخواسته بره هر چي راهزنه اطراف تبريزه  دهنشون رو سرويس كنه. ملت هم ميان هر كي يه چيزي براش ميارن، يكي شمشير مياره يكي خنجر مياره و حسابي مسلحش ميكنن. خلاصه تركه راه ميفته و بعد از يك هفته خونين و مالين برمي‌گرده. مردم دورش جمع ميشن، مي‌پرسند: چي شد؟ چي كار كردي؟ تركه پاميشه يا حال زار ميگه: بابا يه دستم شمشير بود يه دستم خنجر، با دندونام مي‌جنگيدم؟!
۱۰- تركه به دوستش ميگه: اصغر، قربون دستت، برو عقب ماشين ببين چراغ راهنما ماشين كار ميكنه يا نه. اصغر ميره عقب ماشين، ميگه: كار مي‌كنه، كار نَمي‌كنه، كار مي‌كنه، كار نَمي‌كنه...!
۱۱- به تركه ميگن سه تا ميوه نام ببركه با سين شروع بشه ميگه: سيب، سير، سحر! ميگن: سحر كه ميوه نيست؟! ميگه: نميدوني چه هلوييه!
۱۲- تركه ميره شكار خرگوش، صداي هويج در مياره!
۱۳- تركه تو كليسا نشسته بوده، يهو مي‌بينه يه دختر خيلي ميزون مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي، پول دادي، قيافه دادي، خانواده خوب دادي...فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام..اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح‌! خودت كمكم كن! تركه از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده!‌ خودم ميرم!
۱۴- آويني تو جنگ كشته‌ميشه، به تركه ميگن برو يه جوري به خانوادش خبربده. تركه ميره دم خونشون زنگ ميزنه، زن يارو ميگه: كيه؟ تركه ميگه: ببخشيد،‌ منزل شهيد آويني؟!
۱۵- تركه زنگ ميزنه خونه رفيقش ميگه: غضنفر! من لهجي دارم؟ رفيقش ميگه: آره!‌ ميگه: پس گحط كن دوباره ميگيرم!
۱۶- يارو تركه عرق ميخوره مي‌برنش كلانتري شلاقش بزنن. افسرِ چند تا شلاق ميزنه، بعد شلاقو مي‌ده به يكي ديگه ميگه: برادر حسين! بيا شماهم يه فيضي ببر!‌ يارو هم چند تا ميزنه و ميده به اونيكي ميگه: برادر اكبر شما هم بيا يه فيضي ببر! خلاصه چند نفري دهن يارو رو .... بعد كه كارشون تموم ميشه ميان از اتاق برن بيرون، تركه ميگه: برادر‌ا! لااقل درِ فيضيه رو ببندين!
۱۷- اواهه ميخوره زمين، ميگه: اِوا! تو هم جاذبه!
۱۸- تركه با ماشين ميره تو دره، بهش ميگن: چي شد بابا؟ چرا افتادي تو دره؟ ميگه: والله ما داشتيم تو جاده با ماشين ميرفتيم، هي جاده پيچيد، من پيچيدم، ‌دوباره جاده پيچيد، باز من پيچيدم،‌ يهو جاده پيچيد، من نپيچيدم!
۱۹- تركه و زنش دعواشون شده بوده، ‌با هم حرف نمي‌زدند. زن تركه وقتي شب ميره بخوابه، يك يادداشت براي تركه مي‌گذاره كه: منو فردا ساعت 6 بيدار كن. صبح زنه ساعت 10 از خواب پا ميشه، ‌مي‌بينه تركه براش يك يادداشت گذاشته كه: پاشو زنيكه خر! ساعت شيشه!
۲۰- تركه از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن: آقا چي شده؟ ميگه: والله منم تازه رسيدم!
۲۱- تركه ميفته تو جزيره آدم خورا، آدم خورا مي‌گيرنش، رئيسشون ميگه: اينا رو پوستشون رو ميكنيم باهاش قايق درست ميكنيم. تركه هم يه چاقو ور ميداره مي‌گذاره رو شكمش، ميگه: جلو نيايد وگرنه ‌قايقتونو سوراخ ميكنم!
۲۲- تلويزيون داشته گل خداداد عزيزي رو به استراليا نشون ميداده، تركه تماشا مي‌كرده. دو سه بار كه صحنه آهسته گل رو نشون ميدن، تركه شاكي ميشه، ميگه: ‌حالا اونقدر نشون بده تا اون دروازه بان بگيردش!
۲۳- تركه خودشو دار مي‌زنه، بعلت ضربه مغزي مي‌ميره! ميان مي‌بينند با كِش خودشو دار زده!
۲۴- يه جايي جشن بوده، تركه همينجوري ميره تو و شروع ميكنه به رقصيدن و بخور بخور. يكي ازش ميپرسه: ببخشيد! شما رو كي دعوت كرده؟ تركه ميگه: من از خونواده عروسم. يارو ميگه: ببخشيد، ولي اينجا جشن تولده!
۲۵- تركه تو مسابقه بيست سوالي شركت ميكنه، قبلش بهش ميگن جواب بيسكويته، ولي تو همون اول نگو، اولش يه چند تا سوال كن كه ضايع نشه. تركه ميگه باشه و ميره تو مسابقه، ميپرسه: آقا، يك كويته؟! يارو ميگه: نه. ميگه: دوكويته؟ همينجوري ميگه تا ميرسه به نوزده كويت! يارو ميگه: من يه راهنمايي بهتون ميكنم، با چايي هم ميخورنش. تركه ميگه: آاااهان پس بگو، ‌قنده؟!
۲۶- تركه ميره امام رضا احساساتي ميشه ميگه:‌ امام علي قربون لب تشنت برم پس كي ظهور ميكني؟!
۲۷- يارو زبونش ميگرفته ميره داروخونه ميگه: آقا اشپيل داري؟ ميگه: اشپيل ديگه چيه؟ ميگه: بابا اشپيل ديگه. يارو ميگه: يعني چي؟ درست تلفظ كنين من بفهمم. يارو ميگه: بابا جان اشپيل، ديگه! يارو ميگه: آقا من كه نميفهمم شما چي ميگين، بگذارين به همكارم بگم شايد اون بفهمه. رفيق يارو هم زبونش ميگرفته، مياد. بهش ميگه: آقا اشپيل دارين، يارو هم ميره براش يه چيزي مياره بهش ميده و ميره، بعد همكاراي يارو ازش ميپرسن: اين چي ميخواست؟ ميگه: اشپيل! ميگن: بابااين اشپيل ديگه چه كوفتيه!؟ اصلاً برو يكم از اين اشپيل ور دار بيار ببينيم چيه. يارو ميره و بر ميگرده ميگه: اشپيل تموم شد!
۲۸- عربه ميره مغازه با لهجه ميگه:‌آقا رُبععع دارين؟ يارو ميگه:‌ داريم، ولي نه به اين غليظي!
۲۹- تركه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، ميگه: عزيزم من لهجه دارم؟ دختره ميگه: آره. تركه ميگه: پس من قطع ميكنم دوباره ميگيرم!
۳۰- تركه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، باباش ور ميداره، هول ميشه ميگه: ببخشيد توپمون افتاده!
۳۱- تركه ميره تو خواربار فروشي ميگه: نيم كيلو پنير بدين، يارو بهش ميگه: ببخشيد، شما تركين‌؟ ميگه: از كجا فهميدين؟ ميگه: از لهجتون. تركه با خودش ميگه: من بايد اين لهجمو درست كنم. پا ميشه ميره خارج بعد از ده سال برميگرده، ميره همون جا ميگه: آقا نيم كيلو پنير بدين. يارو باز ميگه: آقا شما تركين؟ ميگه: اِاِا... از كجا فهميدي؟ مگه من هنوز لهجه دارم. يارو ميگه: نه، ولي آخه اينجا پنج ساله كه بانك شده!
۳۲- شيره‌ايه ميخواسته تاكسي بگيره، ‌به يك تاكسي ميگه: مُشتقيم! تاكسيه،‌ پنج متر جلو تر نگه ميداره. يارو ميگه:‌ اي بـابـا! من كه مي‌خواستم اونجا پياده شم!
۳۳- تركه تو مسابقه بيست سوالي شركت ميكنه، قبل از مسابقه بهش ميگن: ببين جواب ژاندارمريه ولي همون اول نگي كه ضايع بشه، يه چند تا سوال اولش بكن بعد جوابو بگو. مسابقه شروع ميشه، تركه ميپرسه: جانداره؟ مجريه ميگه: نه. تركه ميگه: مِريه؟ ميگه: نه. تركه ميگه: جاندارمريه؟
۳۴- به تركه ميگن: ‌نظرتون راجع به سريال امام علي چيه؟ ميگه: خيلي عاليه، فقط اگه ميشه يخورده قطام شو بيشتر كنيد!
۳۵- تركه رفته بوده استخر، مسؤول اونجا مي‌خواسته واسه شاشيدن تو آب جريمش كنه. تركه داد و بيداد مي‌كنه كه:‌ خوب بابا همه تو آب مي‌شاشند! يارو ميگه: ‌آره، ولي نه از رو دايو!
۳۶- تركه تو اتوبوس واستاده بوده، يهو ميبينه بند كفشش بازه. به كنار دستيش ميگه: آقا قربون دستت، ‌يك دقيقه اين ميله رو نگردار من بند كفشم رو ببندم!
۳۷- تركه زنگ ميزنه به صدا سيما، ميگه: بابا اين چه وضعيه؟! اين چه تصاويره مستهجني بود كه تو ان سريال امام علي نشون داديد؟! يارو بهش ميگه: قربان ما كه فقط پاها رو نشون داديم. تركه ميگه: بابا تلوزيون من پرش داشت، همه جاشو ديديم!
۳۸- تركه زنگ ميزنه به صدا سيما، ميگه: بابا اين چه وضعيه؟! اين سريال امام علي كه همش بدآموزي داره! يارو ميگه:‌چرا آقا؟‌ براي چي؟ تركه ميگه:‌ بابا الان دو هفته‌ست هروقت ميام پسرمو تنبيه كنم،‌ ميدوه ميره تو كوچه لخت ميشه!
۳۹- يارو تركه تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، تركه ميگه: بچه‌ها در رين صاحابش اومد!
۴۰- عربه هي ميگوزيده، بعدش يك ليوان آب ميخورده. ازش ميپرسن: چرا هي بعد از گوزيدن آب ميخوري؟ ميگه: ولك، اگه آب نخورم كه گرد و خاك ميشه!
۴۱- تركه ميره راهپيمايي، مي‌بينه شلوغه برميگرده!
۴۲- تركه 19 تا بچه داشته،‌ بهش ميگن: چرا يك بچه ديگه نمياري، رُند شه؟! ميگه: فرزند كمتر، زندگي بهتر!
۴۳- تركه ميره كله پاچه فروشي، يارو بهش ميگه: قربون چشم بگذارم؟ تركه ميگه: نه آقا! حداقل صبر كن من برم قايم شم!
۴۴- دو تا تركه ميرن يك رستوران كلاس بالا، ‌دو تا كوكا سفارش ميدند‌، بعد هم يكي يك ساندويچ از كيفشون درميارند، ‌شروع مي‌كنند به خوردن. گارسونه مياد ميگه: ‌ببخشيد،‌شما نمي‌تونيد اينجا ساندويچ خودتونو بخوريد. تركا يك نگاهي به هم مي‌كنند، ‌ساندويچاشونو باهم عوض مي‌كنند!
۴۵- تركه 10 تومن ميندازه تو صندوق صداقات، هنوز دوقدم رد نشده بوده،‌ يك ماشين ميزنه بهش، درب و داغونش ميكنه. همون وقت يك باباي ديگه‌اي داشته يك پولي مينداخته تو همون صندوق، ‌تركه با حال زار پاميشه، ‌ميگه: آقا پولتو اونتو ننداز، اون صندوقش خرابه!
۴۶- تركه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش،‌ باباي طرف گوشي رو برميداره، هول ميشه ميگه: ‌ساعت شانزده و پنجاه و چهار دقيقه!
۴۷- تركه كفترشو گم ميكنه، تو روزنامه آگهي ميده: بيه بيه!
۴۸- كرده تو كردستان پونزده نفرو مي‌كشه، تو دادگاه به حداكثر مجازات محكوم ميشه. مي‌گيرن شلوارشو درميارن،‌ پاش استرچ مي‌كنند!
۴۹- سياه پوسته ميگوزه، زنش تا يه هفته داشته از رو زمين دوده جمع ميكرده!
۵۰-ترکه داشته با دوست دخترش راه ميرفته؛يه هو دوست دخترش ميگه:غضنفر ميخوای اون جايی رو که ديروز امپول زدم نشونت بدم؟ترکه هول ميشه ميگه اره،اره....دختره ميگه:ساختمان روبرويی طبقه اول.
۵۱-تركه با زنش رفته بوده سينما، تو فيلم يهو يه گاوه شروع مي‌كنه دويدن طرف تماشاچيا. تركه يهو ميپره زير صندلي، زنش ميگه: ‌بابا خجالت بكش! اين فيلمه. تركه ميگه: زن! من و تو مي‌دونيم فيلمه، گاوه كه نمي‌دونه!
۵۲- تركه مي‌خواسته گردو بشكنه، گردو رو ميگذاره زير پاش، با آجر ميزنه تو سرش!
۵۳- تركه ميره آمريكا پيش رفيقش. از قضا همون موقع كنسرت ابي بوده، رفيقش ميگه پاشو بريم يك حالي بكنيم. جلو در سالن، يك بابايي واستاده‌ بوده سي‌دي‌ مي‌فروخته، ‌هي داد مي‌‌زده: ‌سي‌دي ابي، سي‌دي‌ ابي. تركه يك نگاهي به يارو مي‌كنه، به رفيقش ميگه: ببين توروخدا مردم چه خنگن! اين يارو اين همه سال تو آمريكا بوده،‌ هنوز اِي بي سي دي رو ياد نگرفته!
۵۴- تركه ميره بقالي،‌ مي‌بينه رو ديوار بزرگ نوشتن: علي با ماست! حسن با ماست! حسين با ماست! ميگه: ببخشيد اقا، شما ماست خالي نداريد؟!
۵۵- دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:‌ تورو خدا يكم اين بچه‌هاي مارو نصيحت كنيد،‌ پدر مارو درآوردن. كشيشه ميگه: ‌باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ‌مي‌دوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمي‌ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‌كنه. باز يارو مي‌پرسه: پسرجان، مي‌دوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو مي‌پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره مي‌زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‌بنده. داداش بزرگه ازش مي‌پرسه: چي شده؟ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر مي‌كنن ما برش داشتيم!
۵۶- تركه هر روز زنگ يك كليسا رو مي‌زده و در مي‌رفته. آخر پدر روحاني شاكي ميشه،‌ يك روز پشت در كمين مي‌كنه، تا تركه زنگ مي‌زنه، ‌خرشو مي‌گيره و مي‌پرسه چيكار داري؟ تركه حول ميشه،‌ با تتپته ميگه: ببخشيد، ‌عيسي هست؟!
۵۷- تركه ميره ساندويچي، ميگه: ببخشيد بندري داريد؟ يارو ميگه: بعله. تركه ميگه: پس قربون دستت، ‌بگذار يك حالي بكنيم!
۵۸- وسط اردبيل يه چاهي بوده، ‌هي ملت مي‌افتادن توش،‌زخم و زيلي مي‌شدن. ميان تو شهرداري يك جلسه برگذار مي‌كنن كه واسه اين مشكل يك راه حلي پيدا كنن. يكي از مهندسا پا ميشه ميگه: يافتم! ما يك آمبولانس مي‌گذاريم بغل اين چاه، ‌هركي افتاد توش رو سريع ببره بيمارستان. ملت همه هورا مي‌كشن..آفرين! ايول! دمت گرم!‌ يك مهندس ديگه پا ميشه ميگه: الحق كه همتون نفهميد!‌ آخه اينم شد راه حل؟! ملت ميگن، خوب تو ميگي چي‌كار كنيم؟ يارو ميگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بيمارستان، كه بدبخت جون داده. ما بايد يك بيمارستان كنار اين چاه بسازيم، كه همه بهش سريع دسترسي داشته باشن! ملت ديگه خيلي حال مي‌كنن، كف مي‌زنن سوت مي‌كشن، كه ايول بابا تو چه مخي داري!‌ يهو يه مهندس ديگه پا ميشه ميگه: الحق هرچي بهمون ميگن خر، حقمونه! آخه اين شد راه حل؟! اين همه خرج كنيم يك بيمارستان بسازيم كنار چاه كه چي بشه؟ مردم تعجب مي‌كنن،‌ميگن: خوب تو ميگي چيكار كنيم؟ يارو ميگه: بابا اين كه واضحه، ما اين چاهو پر مي‌كنيم، ميريم نزديك يك بيمارستان يك چاه مي‌زنيم!
۵۹- تركه ميره حموم، آب جوش بوده با نعلبكي دوش ميگيره!
۶۰- تركه مهم ميشه زيرش خط ميكشن، تو امتحان مياد!
۶۱- عربه ميره داروخونه ميگه:‌ ولك هزار تا ميخ داري؟! يارو ميگه: ‌نه. دوباره فردا مياد ميگه: ولك هزار تا ميخ داري؟! باز يارو ميگه: نه برادر، ‌اينجا داروخونس، ميخ فروشي كه نيست! هي چند روز اين اتفاق ميفته، يارو با خودش ميگه:‌ بگذار برم هزار تا ميخ بخرم‌،‌ يه سود حسابي بكنم. فرداش دوباره عربه مياد ميگه:‌ ولك هزار تا ميخ داري؟! يارو ميگه:‌ آره، 3 تا كارتون ميخ مي‌گذاره جلو عربه... عربه يك نگاه مي‌كنه ميگه::‌اََاَ....ه! ولك توچقدر ميخ داري!
۶۲- تركه وزير مخابرات ميشه بعد از يه هفته مخابرات ورشكسته ميشه! از طرف دولت هيئتِ تحقيق تشكيل‌ميدن، مي‌بينن براي رفاه حال جامعه ورداشته همه گوشي‌هاي ‌تلفناي همگاني رو بيسيم كرده!
۶۳- تركه ساندويچ‌فروشي داشته، ‌يك روز يك بابايي مياد ميگه: ‌قربون يك ككتل بده، ‌فقط بي‌زحمت توش گوجه نگذار. تركه ميگه: آقا امروز اصلا گوجه نداريم، ميخواي خيارشور نگذارم؟!
۶۴- به تركه ميگن چند تا بچه داري؟ ميگه 2 تا . مي‌پرسن: كدومش بزرگتره؟ ميگه: خوب اوليش!‌
۶۵- تركه ميره ماه عسل، يادش ميره زنش رو ببره!
۶۶- تركه دوتا دزد مي‌گيره، زنگ مي‌زنه به 220!
۶۷- از تركه ميپرسن آرزوت چيه؟ ميگه:‌ كاشكي تبريز پايتخت بود! ميگن: چرا؟! ميگه: آخه اون وقت به ماميگفتن بچه تهرون!
۶۸- اردبيل زلزله مياد،‌ تركه زنگ ميزنه مسئوليتش رو بر عهده ميگيره!
۶۹- تركه كنار يه چاهي وايساده بوده، هي ميگفته:‌ سيزده،..سيزده،..سيزده.. يكي از اونجا رد ميشده، مي‌پرسه: ببخشيد قربان، مي‌تونم بپرسم داريد چيكار مي‌كنيد؟ تركه يقه يارو رو ميگيره، پرتش مي‌كنه تو چاه، ميگه: چهارده،...چهارده،...چهارده!
۷۰- به تركه ميگن: چند تا حيوون نام ببر كه پرواز كنه. ميگه:‌ كبوتر، كلاغ، خر! بهش ميگن: بابا خر كه پرواز نميكنه! ميگه: بابا خره ديگه، يهو ديدي پرواز كرد!
۷۱- تركه از يكي ميپرسه قبله كدوم طرفه؟! يارو نشونش ميده، تركه ميگه:‌ بايد خيلي برم؟!
۷۲- آمريكاييه داشته تو رودخونه غرق ميشده،‌ هي داد ميزده: help me, hellllp! تركه از اونجا رد ميشده ميگه:‌ احمق جون اگه جاي كلاس زبان كلاس شنا رفته بودي الان غرق نميشدي!
۷۳- تمساحه ميره گدايي،‌ ميگه:‌به من بدبختِ مارمولك كمك كنيد!
۷۴- تركه سربازيش تموم ميشه، وقتي كارت پايان خدمتشو بهش ميدن، نگاه ميكنه ميگه: ‌اي بابا، من كه ازينا چهارتا دارم!
۷۵- تركه چراغ جادو پيدا ميكنه، دست ميكشه روش غولش در مياد ميگه: ‌دو تا آرزو بكن. تركه ميگه: يه نوشابه خنك ميخوام كه هيچ وقت تموم نشه. غوله بهش ميده، تركه يكم ميخوره ميگه: ‌به به! چقدر خنكه! يكي ديگه هم بده!
۷۶- تركه يه بسته هزار تومني ميشمره، 250 تومن كم مياره!
۷۷- به تركه ميگن خيلي آقايي. ميگه: ما بيشتر!
۷۸- به لره ميگن: ببخشيد شما لريد؟‌ ميگه: نه پس انم با اين سبيل پهنم؟!
۷۹- از تركه مي‌پرسن: بلدي پيانو بزني؟! ميگه: نه. ولي يه داداش دارم... اونم نه!
۸۰- يك بابايي يه ماهي تو پاكت دستش بوده، رفيقش ميبيندش، ازش مي‌پرسه: جريان ‌اين ماهيه چيه؟ ميگه: ‌دارم براي شام مي‌برمش خونه. ماهيه ميگه: مرسي من شام خوردم، منو ببر سينما!
۸۱- به تركه ميگن چي شد ترك شدي؟! ميگه:‌ والله من اولش كه ترك نبودم، ‌تو بيمارستان با يه بچه ترك عوض شدم!
۸۲- تركه تو اتوبوس يه دختره خوشگل رو ميبينه،‌ پياده كه ميشه شماره اتوبوس رو بر ميداره!
۸۳- تركه مياد تهران،‌ يه دختر خوشگل ميبينه،‌ بهش ميگه:‌ خانم اين دوست دختر كه ميگن شمايين؟!
۸۴- تركه يه سكه اززير خاك پيدا ميكنه، روش نوشته بوده تاريخِ ضرب: 200 سال قبل از ميلاد!
۸۵- قزوينيه ميره خونه يك ميليونره، ‌دويست ميليون نقد مي‌دزده. بعد زنگ ميزنه خونه يارو ميگه: بچه رو بيارين پولارو ببرين!
۸۶- يك گروه از محققين انسان شناسي داشتن روي تفاوت مغز نژادهاي مختلف انسان تحقيق مي‌كردند، اول مغز يك آمريكاييه رو باز مي‌كنند، مي‌بينند اي بابا اينا اينقدر با الكترونيك و كامپيوتر ور رفتن كه تو مغزشون پر شده از IC و مدارهاي الكترونيكي. خلاصه مي‌ترسن دست به يك چيزي بزنند خراب شه، زود مغز يارو رو مي‌بندند. بعد مغز يك ژاپنيه رو باز مي‌كنند، مي‌بينند اي بابا اين وضعش از آمريكاييه هم خراب تره و مغزش شده پر از مداراي نوري و چيزاي عجيب غريب، خلاصه مغز اين رو هم جرات نمي‌كنند دست بزنند. بعد جمجمه يك تركه رو باز مي‌كنند، مي‌بينند تو ش فقط يدونه سيم ازين ور جمجه رفته اونور. باخودشون مي‌گن: خوب ما اينو قطع مي‌كنيم، اگه دييدم خيلي ضايع شد، فوقش دوباره وصلش مي‌كنيم! خلاصه سيمه رو قطع مي‌كنند، يهو گوشاي تركه ميافته!
۸۷- تركه زنگ ميزنه 118، ميگه: ببخشيد شماره تلفن غضنفر رو دارين؟! يارو ميگه: نه. تركه ميگه: پس من ميخونم يادداشت كنين!
۸۸- تركه مجري مسابقه بيست سوالي ميشه، يارو ازش ميپرسه، جانداره؟ ميگه: نه. ميپرسه: تو جيب جا ميشه؟ تركه كلي فكر ميكنه، بعد ميگه:‌ تو جيب جا ميشه اما اگه تو جيبت بريزي، جيبت ماستي ميشه!
۸۹- تركه ميره حرم امام رضا، ميگه:‌ امام رضا قربونت برم، تو كه ضامن آهو شدي، ضامن من يابو هم بشو!
۹۰- تركه پسرش رو ميفرسته ژيمناستيك، بعد از يه مدتي ميبينه پسرش روز به روز جاي اينكه پيشرفت كنه هي داره پسرفت مي‌كنه. يك روز ميره سر جلسه تمرينشون ببينه چه خبره، ميبينه از بچش به عنوان خرك استفاده مي‌كنند!
۹۱- تركه ميخواسته به فلسطينيا كمك كنه، براشون سنگ پست ميكنه!
۹۲- تركه مرده شور بوده، بعد از يه مدتي ميگيرنش دهنش رو سرويس ميكنن. رفيقاش ميپرسن بابا مگه اين بيچاره چي كار كرده بود؟ ميگن: اين پدرسوخته سوالاي شب اول قبر رو تكثير كرده بود بين مرده‌ها تقسيم مي‌كرد!
چاکر شما <<محسن رخشانی>> | موضوع: | لينک ثابت |

 
Copyright © 2006 - Site bus: <<محسن رخشانی>> & Designer: Sina Soheili and Hessam Sedaghati